فرزند پاییز

در اولین روز پاییز 1319 خورشیدی ، در مشهد ، در خانه ای قدیمی ، درد عجیبی و شیرینی در وجود " افسر" خانم پیچید .حاج آقا "مهدی " سر از پا نمیشناخت . صدا زدند کسی آمد تا کار برای افسر خانم راحت شود .همه آمدند .حاج مهدی دل توی دلش نبود . رفت تو ی اتاق خودش . به آیینه نگاه کرد ." مهدی خان راستی راستی داری پدر میشی؟" از جلوی آیینه قرآن را برداشت . نیت کرد . کتاب را گشود ، سوره ی یوسف آمده بود . اشک در چشمان مهدی جوان حلقه زد . ناگهان صدای گریه ی نوزادی از اتاق افسر خانم آمد . مهدی شتابان شد. دخترکی از اتاق بیرون جست و به او گفت .آقا مهدی، پسراست. پسر . ومهدی لبخندی زد و گفت ".مبارکست. خوش امدی محمدرضا " . نوزاد را بیرون آوردند . پدر در گوشش اذان و اقامه خواند . و بر دستش گرفت و نگاهی عمیق در چشمان پسرش انداخت...
پسرک بازیگوش همیشه به اتاق پدر میرقت . آنجا آرام میگرفت . وقتی میدید پدر قرآن میخواند ،محو صدایش میشد . گاهی متحول میشد یک شب آنقدر از صدای پدرش تاثیر گرفت که بی اختیار گریه کرد . مادرش نگران شد و وقتی محمدرضای کوچک از ماجرا گفت ،مادر گفت :"چه حرفا به بگیر بخواب" افسر خانم چه میدانست محمد رضا کیست. محمد رضا بزرگ شد مدرسه رفت فوتبال بازی کرد .در دانشسرا به رادیو گوش میداد . عاشق صدای تار شهناز بود . وقتی هم میرفت منزل ، سر کوچه یک مغازه سمساری بود که کلی صفحه و گرامافون داشت . با هزار منت صاحب مغازه راضی میشد برای محمد رضا صفحه بگذاره .جوانک محو صدای قمر شد.هفتهی بعد صدای ظلی را شنید . یک روز به یکی از دوستانش که سنتور میزد گفت ای چیست که قمر میخواند ؟ دوستش پاسخ داد: دشتی.و سه گاه و .... . این شد که دستگاها را یاد گرفت . محمد رضا پیش میرفت و موسیقی را همچون عشقی دنبال میکرد .میدانست یک روز باید کسی شود . روزی که دست سرنوشت اورا به تهران فراخواند ، پدر نگاهی غم آلوده بر او کرد . هیچ کدام راضی نبودند به سفر . محمد رضا دلش تنگ میشد و حاج مهدی نگران آینده ی او.اما باید میرفت . او رفت و دیری نپایید پرنیا کشفش کرد و به رادیو رفت .و صدایش برای اولین بار در رادیو پخش شد. اما نمیخواست پدر بفهمد و گفت "من سیاوش هستم، سیاوش بیدگانی". واین شد سیاوش جوان با همکاران جوان خود و گاهی با اساتید آواز میخواند و صدا و تصویرش به پدر رسید . پدر چون صدای محمد رصا را میشنید ،گوش میداد و با صدای ساز دست برگوش می نهاد تا مبادا منکری را مرتکب شود . مادر از اعماق قلب خوشحال بود امال به خاطر حاج مهدی به روی خودش نمی آورد حتی خود حاج مهدی نیز خوشحال بود . ...سیاوش جوان در حافظیه و طوس هر سال غوغا میکرد . با اوج گرفتن موسیقی غریبه در رادیو وتلوزیون شجریان از آنجا بیرون آمد و به دنبالش یاران هم آوازش. انقلاب شد . خوب به باد دارد محمد رضا آن شب آخر ماه شعبان را که ربنا خواند و تاکید کرد که یکی از بچه ها اینرا بخواند تا پخش شود . اما زیرکی مسئول پخش تیر را در چله نهاد و فردا قبل از افطار ربنای شجریان پخش شد . زنگ زد جام جم که چرا صدای مرا پخش کردید و پاسخ شنید که تیر ار کمان در رفت . همه میدانند صدای توست . فردا ی آن روز تلفن زد به پدر- که دیگر بنا به فتوا ساز را هم گوش میداد- که بداند محمدرضا ربنا هم میخواند . آن غروب رمضان حاج مهدی باورش نمیشد که مردم ایران سالها با صدای پسرش افطار میکنند . و چه حالی داشتند حاج مهدی و افسر خانم ...
از آن روزگار حدود 30 سال میگذرد و هنوز صدای محمد رضا بر آسمان ایران طنین دارد . صدایش غمو شادی مردم است و گاه همتش از قدرتمند ترین افراد هم بیشتر است . او صدای مردم شد و هنوز در 67 سالگی میخواند زیباتر و قدرتمند تر از جوانان . امروز نه افسر خانم مانده نه حاج مهدی . اما محمدرضا نام پدر و مادر را اعتباری بخشید که برازنده ی شان بود . آری محمد رضا مردی شد که ایران به او مفتخرست...
حاج مهدی در اعماق چشمان نوزاد چیزی می دید و لبخند زد . و نوزاد گریست...