تبليغاتX
همنوا با سوز « ني »
دست نوشته هاي يك نوازنده....(استادشجریان . شهرام ناظری .و...)

 

سلام

شاید نتوانم  برای کم کاری ام نام تنبلی را برگزینم . چون دراین مدتی که به دلیل خدمت سربازی دور از همه ی جامعه و ارتباطات افتاده بودم ، برای نوشتن مقاله بسیار تلاش کردم . اما "عشق آمدنی بود ، نه آموختنی" هم اکنون هم از درد دست رنج میبرم ولی خود را موظف به نوشتن پست آخر سال کردم . که چند ساله سنتی بوده که بجا آوردم . و در ین مطلب به تمام چیزهایی  که برایم در سال گذشته مهم بوده چه موسیقایی چه غیر موسیقی میپردازم . برای خودم این پست آخر سال خیلی ارزش دارد و به نوعی دوستش دارم . نمیدانم شما چه فکر میکنید . به هر حال بخوانید و نظرتان را بفرمایید.

 

 

اردیبهشت و شیراز ، 

حضرت حافظ مرا طلبید

از ماهها قبل رضا زارعی به فکر برگزاری نسشت نویسندگان وبلاگهای موسیقی افتاده بود که اول قرار بر این بود دیماه 85 برگزار شود و سپس اردیبهشت 68 در شیراز برگزار شد . و شانس خوب من به خاطر سفر رئیس جمهور احمدی نژاد به شیراز ، همایش از یکم به بیست و ششم انتقال یافت  که این اتفاق سبب شد بتوانم مرخصی را بگیرم و خود را به شیراز برسانم . مقاله ای در آن نشست خواندم که شاید تنها مقاله ی نشست بود ! . آن بیکاری در "برجک " و فکر باز و آسایش روحی ، مرا آزاد گذاشت تا مقاله ای چند صفحه ای بنویسم . از مزایای نشست ،آشنایی با دوستان وبلاگ نویس بود و این آشنایی باعث دوستی های عمیق تر در زندگی موسیقایی ماست .  بهترین لحظات آن روزگار شرف یاب شدن به بارگاه حضرت خواجه ی شیراز بود .

شبانگاه در آنجا حضور یافتیم و اوقاتی عمیق و روحانی سپری شد . بر گردا گرد بارگاهش بسیار مردمان نشسته بودند و تفالی بر دیوانش میزدند و اشکی و دعایی. و سپس به مزار "استاد سروستانی" رفتیم و علی نجفی و رضا زارعی ساز و آوازی داشتند . نمیدانم چرا هر گاه به بارگاه حضرت میروم این بیت بر ذهنم نقش میبندد که فرمود:

بر سر تربت ما چون گذری همت خواه

که زیارتگه رندان جهان خواهد شد

 

کنسرت های تابستانی ، 

صدای شجریان در زیر آسمان فکه

این هم از بد اقبالی ماست که این همه تابستان میگذشت و  هیچ کنسرتی برگزار نمیشد ولی همین تابستان 86 که من در بیابان از همه جا دستم کوتاه بود ، آنقدر کنسرت برگزار شد که دیگر گمان کنم صدای تالار هم در آمده بود ! از بدترین خاطراتم کنسرت استاد شجریان است که من فکه بودم ولی استاد برای همه در تهران میخواند . جالب است این رسانه ی ملی (رادیو) که هیچ گاه کاری به استاد شجریان ندارد هم از سر لج بازی با من و برای دل سوزاندنمان از صبح تا شب خبر کنسرت استاد شجریان را میگفت و داغ بر داغ می افزود! ولی شبانگاه 8 مرداد 86 صدای آواز "استاد شجریان" بر آسمان ایران طنین افکند و حتی میشد صدایش را از فکه هم شنید . وقتی زیر آسمان تابستانی و پر ستاره خوابیده بودم  نوای و آوایی را میشنیدم که انعکاس صدای استاد بود و فردا روز وقتی رادیو گزارشی از کنسرت پخش کرد ، هق هق گریه ام بر آسمان رفت و رشک ورزیدم به آنانی که بودند و دیدند استاد را. اا از هر چیز که بگذریم باید به اساتید موسیقی ایران خسته نباشید گفت که همت گماشتند و دست مسئولین را به گرمی فشرد که بانی و باعث این کنسرتهای تابستانی بودند . وشاید بد نباشد اگر سال 86 را در موسیقی " سال تحول کنسرتهای موسیقی" بنامیم.

 

زندگانی محقر ،

دیدار با بهمن رجبی

نیمه ی شهریور ماه 86 به همراه دوست گرامی ، فرید دهدزی، به منزل "بهمن رجبی" حوالی میدان انقلاب رفتیم . ساعاتی را با او گذراندیم . از زندگی ساده و بسیار محقر او بسیار شگفت زده شدم . جایی که نشسته بود پشت سرش  عکسی از "صادق هدایت" داشت و بسیار عکسهای شاملو را بر دیوار آویخته بود . عشقی عجیب به شاملو دارد. وقتی فضای گفتگویمان به سکوت رسید ، نواری که در ضبط صوت بود شرع به خواندن کرد . و بنان کاروان خواند .  فهمیدم در خلوت بنان گوش میدهد . با حرف و حدیث هایی که در باره اش شنیده بودم ، انتظار این برخورد گرم و این محقر بودن زندگی را نداشتم . هر چه بود گذشت و ما از منزلش خارج شدیم .اما این وضع زندگی یک هنرمند طراز اول ایران نیست!

 

نشان صاحب منصب فرهنگ و هنر ،

ناظری در لندن و خوی

مهرماه 86 از پر افتخارترین ماههای سال برای موسیقی بود . شهرام ناظری، بالا ترین نشان فرهنگی دولت فرانسه را از آن خود کرد و جالب است روزنامه های مختلف ،نامهای گوناگونی برای آن گذاشتند :لژیون دونر ، شوالیه و... . هرچه باشد بر اعتبار ناظری میافزاید نه از آن میکاهد . ناظری برای ما عزیز است و همهی هنرمندان دوستش دارند.دو سه روز بعد از دریافت نشان در پاریس .پاو به لندن رفت و کنسرتی برپا کرد که من فسمتهایی طولانی از آن را از رادیوBBC شنیدم . ناظری به ایران بر میگردد برای او درفرودگاه مراسم استقبالی برگزار میشود . با او مصاحبه میشود .خلاصه برخلاف قبل حتی در صداوسیما هم نام اورا بیشتر میبرند. 10 آبان ماه او به همراه گروه" محسن نفر" به "خوی" میرود و در میان مردمی که هرگز موسیقی ندیده بوند(!) و شاید نام شهرام را نشنیده بودند ، در میان جمعیتی انبوه و وضعی نامناسب ،برسرتربت حصرت شمس آواز میخواند . ناظری، مولانا وار به سوی شمس می تازد . شنیده ایم در دوبی ویزای امریکا را رها میکند و دعوت شمس را لبیک میگوید . ناظری مرید مولانا ست و در "عشق او چون او شد ست" . اما دعوت شمس برایش قابل تصور هم نبود .خودش را اندکی در جای مولانا دید و به سوی شمس پرواز کرد. میتوانیم ناظری را به خاطر این شور و این آشفتگی در عشق حضرت شمس "مولانای موسیقی ایران" بنامیم.

 

در"جام جم "هم ناممان آمد ،

دیدار باشوالیه

ناظری در منزلش(عکس را با موبایلم گرفتم)

وقتی به 14 آذر ماه دیدار "شهرام ناظری" درمنزلش رفتم و گزارش مفصل آن را بر روی وبلاگ گذاشتم ، در روزنامه ی جام جم مطلبم برگزیده شد و قسمتی از مطلبم با نام خودم و وبلاگم ، با عنوان " دیدار با شوالیه"در آن چاپ شد و بد نیست بگویم حسابی کیف کردم و خوشحال شدم چون فهمیدم مطالبم را مردم میخوانند .  ولی لذت دیدار شهرام ناظری بسیار بیشتر از آن چیزی بود که تصور میکردم . برای من سال86 "سال شهرام ناظری" بود .

 

آنان که رفتند ، 

پیر مرد و دوتارش

عکس حاجی قربان در گوشه ی اتاقم

بعد از مرگ قیصر امین پور که گاهی شعرهایش را از اینترنت میخواندم  ، خبری که مرا بسیار ناراحت کرد درگذشت حاجی قربان سلیمانی بود . لا اقل دلم نیمسوزد که مرده پرست بودم . آنانی که به اتاقم آمدند میدانند حدود 6-7 سال است که عکس "حاج قربان" در گوشه ای از اتاق خودنمایی میکند . آلبومی که "ماهور" از او منتشر کرده را همیشه میتوان از منزل ما شنید . برایم مایه ی افتخار بود که پیر مردی دوتار نواز از یکی از روستاهای قوچان بر روی جلد روزنامه ی "لوموند" و" لیبراسیون" میرود. یکی از شبهای فستیوال "آونیون" در سال 1991 در فرانسه را  را شب "حاجی  قربان"  نامیدند  و اورا "گنج ملی " معرفی کردند. او شاید تنها بازماندهی موسیقی از قرن گذشته بود  و حالا آن مرد پر افتخار ایران زمین مردی از تبار سرزمین آفتاب دیگر در میان مان نیست . و چه تلخ بود شنیدن این خبر .همیشه دلم میخواست به قوچان برم و او را ببینم ولی  آرزوی دیدار او را با خود تا ابد خواهم داشت. نکته ی مهم این است که  کوتاهی مسئولین موسیقی کشور برای معالجه ی دارنده ی نشان درجه یک هنر جمهوری اسلامی، جای بحث و تامل دارد .

 

 

سال پرکار شجریان ،

دیگران بهتر بودند

امسال نیز آلبومهای بسیاری از موسیقی دانان به بازار آمد و بعضی از کارهای سالهای گذشته را من به علت دور بودن از فضای موسیقی به تازگی شنیدم مانند "خوشنویس صدا" و سوگواران خموش" که هر دو با صدای علیرضا قربانی ست. "ساز خاموش" و "سرود مهر" (از کنسرت سال 84) ، "غوغای عشق بازان"(همزمان با کنسرت تابستان 86) اثر استاد شجریان .، "پنهان چو دل"و "آسمان" از "حمید رضا نوربخش" ، "راه و ماه" از خوانندهی تازه کار و جوان "سینا سرلک" ، " سرود گل" اثر گروه حسین علیزاده ، " روی در آفتاب " اثر دو کاسته از علیرضا قربانی ، و انتشار غیر رسمی (از طریق اینترنت) دواثر زیبا از شهرام ناظری با عنوانهای"The Book Of Austerity" و "The Passion of Rum" که اثر دوم در همین روزهای آخر سال بانام "مولویه " به بازار آمده، را میتوان تمام آثار موسیقی باکلام نام برد که پر فروش ترین ها بودند . بدون تعصب به نام استاد سجریان میتوانم دوآلبوم . "ساز خاموش" و "سرود مهر" را از ضعیف ترین آثار استاد شجریان نام برد . و همچنین"غوغای عشق بازان" هم به جز نام شجریان چیز دیگری برای علامندان نداشت. صدای شجریان افت شدیدی کرده می خود استاد هم به این امر در گفتگوی  با روزنامه ی "اعتماد" بیان میکند . اما اثر "خوشنویس صدا" از علیرضا قریانی را میتوان یکی ار برجسته ترین آثار موسیقی دانست.ولی کارهای شهرام ناظری بخصوص اثر "سفرعسرت" که البته به علت شعرهایش مجوز انتشار نگرفته را میتوان یکی از آثار برجسته ی سال دانست . نقد این آثار را برای مجالی دیگر میگزاریم . در هر حال نباید از استاد شجریان دیگر انتظار "بیداد" را داشت .

 

از 4 بهمن 85 تا 4 بهمن 86 ،

یک سال در فکه

روز 4 بهمن 85  ساعت 11 صبح از تپه ای بالا رفتم که منتهی میشد به برجک دیدبانی ارتش برای پاییدن پاسگاه" بجلیه "ی عراق .  همیشه   دوست داشتم روزی بتوانم مثل فیلمها مدتی در بیابان زندگی کنم . از همه جا دور باشم نه تلفنی نه تلویزیونی نه روزنامه ای و نه... . سرنوشت جالبی ست . در خدمت سربازی ، در جایی گیر افتادم که بی شباهت به آن تصورم نبود . .حتی آب هم گیرمان نمی آمد . با تمام سختی ها  یکسال فرمانده ی برجکی بودم که تنها پایگاه مرزی تیپ بود که "وظیفه" ای مسئول آن بود . در آخرین روز های خدمت . درست روز تاسوعا ،   هنگام ریختن نفت در بخاری ، آتش سوزی بسیار مهیبی رخ داد . که خوشبختانه من و دو همراهم جان و اسلحه ی سالم از آن بدر بردیم . میشد برای این سهل انگاری تنبیه شدیدی بشویم ولی خوشبختانه بخاطر سوابق پاکمان مارا بخشیدند و در روز سوم بهمن خبر قبولی ام در مقطع لیسانس را از لاهیجان برایم فرستادند . 4 بهمن 86 ساعت 11 صبح از تپه ای پایین آمدم که یکسال عمرم در آنجا گذشت . سختی دیدم . شهادت یکی از دوستانم را دیدم . بی آبی و بی غذایی دیدم . و شبها ی تابستان ستاره هایی را دیدم که نور هیچ  چراغی آن را گم نور نمیکرد . وغروبی زیبا را در مرز عراق درست 150 متر درخاک عراق در منطقه ی " ربوط" دیدم که تا به حال جایی آن را ندیده بودم . آن سختی ها تمام شد اما گاهی فکر میکنم چقدر یکسال زود میگذرد ... کاش بیشتر بود !

 

برای عزیز ترین مرد دنیا  ،

که از سایه اش دیگر نیست

 مرحوم سید علی اکبر آقایی

در اولین ماههای کودکی مردی انگشت سبابه اش را بر روی لب پایینی میگذاشت و به تناوب تکان میداد .از برخورد دولب نوزاد صدای در میآمد که شبیه به " بابابا" بود .همین شد که نام پدر بزرگم را گذاشتم"بابابا".

 

 بابابا عکاس و هنرمند بود و عاشق موسیقی . با صدای ویلن یاحقی و ملک زندگی میکرد و صدایی زیبا داشت و زیبا حافظ میخواند . همیشه از دیدارش با موسیقی دانان برایم حرف میزد و خاطراتی را برای میگفت . از دوستی اش با اسداله ملک و روایت ساختن "گریه ی لیلی" از زبان ملک ، تا آن روز در سال 62-63  بامن که کودکی بودم به منزل شجریان رفتیم که آن موقع درتهرانپارس بود و نواری راکه از شجریان آن شب به امانت گرفت و بعدها با نام "عشق داند " به بازار آمد و جالب است که کیفیت آن کاست ، حتی از سی دی های شرکتی هم بیشتر بود . همیشه "بابابا" برایم رویا بود و مردی دست نیافتنی . نژاد پاکش به مولاعلی میرسد و خود نیز ارادتی درویش گونه به مولا علی داشت . سه سال پیش که "بابابا" بیماری های گوناگون را تجربه کرد و با سکته ی قلبی به بستر افتاد من فهمیدم که دیگر آخر کار است .اما مگر میشود؟... . آخرین دیدارم با او 14 آذر 86 بود که آن شب به منزل ناظری رفتم . بعد هم به حسب وظیفه رفتم به فکه و در زمستان این  "سال بد" در شب عید قربان به کما رفت و سرنوشت اینگونه بود که شب عید غدیر به خاک سپرده شود و عید را با جد بزرگوارش مولا باشد . گرچه قریب به 90 روز از فراقش میگذرد ، اما هرگز برایم باور پذیر نبود و نیست . او برای من چیز دیگری بود. بعد از شنیدن این خبر فقط توانستم بگویم "خداحافظ بابابا" .

 

این روزها ...

سالی دیگر آمد و رفت

بهار

شبهای آخر سالی را میگذرانم که تلخ و شیرین را برایم داشت . شادی و امید داشت . سالی که با سختی های گرمای سوزان تابستانش و سرمای پاییزی و دیماهی اش در بیابان برایم همراه بود . مرگ و زندگی و شادی و بیم و ترس و امید و یاس را در این سال تجربه کردم . اما از هر چیز بد تنها برایم زیبای اش باقی ماند . حتی از مرگ "بابابا"هم برایم فقط زیبایی بهشتی که در آن است باقی ماند . آری ؛

زندگی زیباست ای زیبا پسند

زنده اندیشان به زیبایی رسند

 

آقدر زیباست این بی بازگشی

کز برایش مینوان از جان گذشت

 و سالی نو پیش روست که هیچ کس نمیداند چه چیز انتظارش را میکشد و نمیدانیم چه بر سرمان میآید ،شادی یا غم . اما باز میدانیم هرچه باشد زیباست .

سال 86 را بدرود میگوییم و سلامی به تازگی شکوه های بهاری به سال 87 میکنیم .

سال نو مبارک

+ نگاشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت 23:46  توسط عطا نويدي  | 



هرگونه برداشت یا استفاده از مطالب این سایت، تنها با ذکر منبع و اطلاع مدیر سایت مجاز میباشد
 


irLearn.com